الشيخ عباس القمي

364

وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )

مقابل حضرت امير المؤمنين عليه السلام رسيد ، آن جناب فرمود : براى چه به جنگ من بيرون شدى ؟ گفت : به جهت مطالبهء خون عثمان . فرمود : خدا بكشد هر كدام يك از ما را كه در خون عثمان مداخله كرده باشيم ، هان اى زبير ! ياد مىآورى آن روزى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ملاقات كردى و آن جناب سوار بر حمارى بود ، چون مرا ديد تبسّم كرد و سلام بر من نمود ، تو نيز خنده كردى و گفتى : يا رسول الله ! على دست از تكبّرِ خويش بر نمىدارد . فرمود كه على تكبّر ندارد ، آيا دوست مىدارى او را ؟ گفتى : به خدا قسم كه او را دوست مىدارم . فرمود : والله به جنگ او خواهى شد از روى ظلم . زبير چون اين بشنيد ، گفت : أستغفرُ الله ، من اين حديث را فراموش كرده بودم و اگر ياد مىداشتم به جنگ تو بيرون نمىشدم ، الحال چه كنم كه كار گذشته و دو لشكر به مصاف هم در آمده‌اند و بيرون رفتن من از جنگ براى من عار است . فرمود : عار بهتر از نار است . پس زبير برگشت و با پسر مشؤوم خود عبدالله گفت كه على ياد من آورد مطلبى را كه من فراموش كرده بودم ، لاجرم دست از جنگ او برداشتم . پسر گفت : نه به خدا قسم ، از شمشيرهاى بنى عبدالمطلب ترسيدى و حق دارى : « فَإنّها طِوال حِداد تحملها فتية أنجاد » . گفت : چنين نيست ، به خدا قسم ، ترس مرا فرو نگرفته ؛ بلكه من عار را بر نار اختيار كردم . آنگاه گفت : اى پسر ! مرا به ترس سرزنش مىكنى . اينك ببين جلادت مرا ، پس نيزهء خود را حركت داد و بر ميمنهء لشكر امير المؤمنين عليه السلام حمله كرد . حضرت فرمود كه زبير را كارى نداشته باشيد و از براى او كوچه دهيد كه بنايش بر جنگ نيست . پس زبير چون از ميمنه حركت كرد و به ميسره تاخت ، پس از آن بر قلب لشكر زد ، آنگاه به سوى عبدالله برگشت و گفت : اى پسر ! شخصِ ترسان مىتواند چنين كارى كند كه من كردم ؟ پس در همان وقت روى از جنگ بر تافت و به وادى السباع تاخت و در آن وادى احنف بن قيس با طايفهء بنى تميم اعتزال جسته بود . شخصى با او گفت كه اين زبير